











من یه غارتگرم ای یارواسه دزدیدن اشکات
من یه بی رحم و مروت واسه زمهریر دستات
من یه قاتلم یه جانی که میاد به جنگ بغضت
من بیابونی و وحشی واسهء زخم نفسهات
از خدا می خوام که عشقت حدو مرزی نشناسه
آخه من نحسیه جغدم واسه گرگ پیر شبهات
منو از غصه نترسون من خودم یه پا غرورم
من خرافاتی و ملعون من یزیدم واسه دردات
من یه خوش باور عاشق تو دروغ خنده هاتم
من یه جای دنج و خلوت واسه خواب گریه هاتم
تنها سوسوی یه شمعم پیش چلچراغ چشمات
من یه دربه در یه مجنون هر جا هستی پا به پاتم

از غم هجران تو دیوانه ترینم
از غم بی وفاییت آواره ترینم
از بابت عشق تو من دلداده ترینم
از بابت خوبیهات به من شرمنده ترینم
رنج من از غم و از فراق توست
تا زبان باز می کنم تنها حرف از مرام توست
وقتی حرف از معرفته تنها و تنها حرف توست
وقتی هم که حرف توِ فکر من تنها با توست
مشق عشق باید نوشت
درس عشق باید خواند



اگر دبیر بودم ...
اگر دبیر دینی بودم میدانستم که بعد از خدا باید تو را پرستید
اگر دبیر ریاضی بودم میدانستم که شعاع نگاهت چگونه از قلبم می گذرد
اگر دبیر شیمی بودم وجودم را چنان در وجودت حل می کردم که با هیچ فرمولی نتوان آن را تجزیه کرد
اگر دبیر تاریخ بودم روی عاشقان چنان خط بطلان می کشیدم که دیگر جز ما کسی نتواند عاشق شود
اگر دبیر جغرافیا بودم میدانستم که خوش آب و هواترین منطقه جهان آغوش گرم توست
اگر دبیرزیست بودم میدانستم که عامل واقعی عشق چشم انسان است
اگر دبیر ورزش بودم می گفتم که عشق مانند توپ فوتبالی است که به دروازه هر قلبی اصابت می کند
|
+| نوشته شده توسط
منصور صفری در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386
|