تبليغاتX
دوست داران لامرد
به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
 


|+| نوشته شده توسط منصور صفری در چهارشنبه دوم خرداد 1386  |
 

شب است و پنجره باز است به سمت کوچه تنهایی

                                                              بیا،بیا که تماشاییست ، سکوت این شب رویایی

|+| نوشته شده توسط منصور صفری در چهارشنبه دوم خرداد 1386  |
 

هرگز دستي رو نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري...
هرگز...........


هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا ميشي...


هرگز نگو دوسش داري وقتي که بهش اهميت نميدي...


هرگز درباره احساست حرف نزن وقتي که واقعاً وجود نداره...


هرگز به چشماش نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري...


هرگز بهش سلام نکن وقتي مي دوني خداحافظي در پيشه...


هرگز به کسي نگو تنها اونه وقتي تو ذهنت به ديگري فکر مي کني...


هرگز قلبي رو قفل نکن وقتي کليدش رو نداري...


آسونيهرگز به اين  ها از دستش نده...


شايد هيچ وقت کسي رو پيدا نکني که اينقدر دوست داشته باشه...

 

|+| نوشته شده توسط منصور صفری در چهارشنبه دوم خرداد 1386  |
 
 

 

|+| نوشته شده توسط منصور صفری در چهارشنبه دوم خرداد 1386  |
 

تو میتونی من و از پا درآری تو میتونی که اشکم در بیاری
فقط تویی که میتونی عزیزم منو عمری توی کما بزاری
تو میتونی که روحم رو بپاشی تو میتونی دوسم نداشته باشی
آره تویی که میتونی عزیزم بری لحظه ای یاد ما نباشی
ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از دلم هواتو
ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از من خاطرات و
تو میتونی نبینی خستگیمو
تو میتونی نفهمی بچگیمو
تو میتونی که نادیده بگیری
تمام لحظه های زندگیمو
بی وفایی تو خونته میدونم
میتونی بگذری اینم میدونم
میدونم میتونی بشنوی ساده
دل و حرمت هر چی هست میدونم
ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از دلم هواتو
ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از من خاطرات

|+| نوشته شده توسط منصور صفری در چهارشنبه دوم خرداد 1386  |
 

 دوستت دارم ای......

 همیشه سبز می خشکد، همیشه ساده می بازد

 همیشه لشکر اندوه به قلب ساده می تازد

 من آن سبزم که رستن را، تو آخر بردی از یادم

 چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم

 به پاس سادگی در عشق، درون خود شکستم زود

 دریغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود

 به غیر از دوستت دارم، به لب حرفی نشد جاری

 ولی غافل که تو خنجر درون آستین داری

 طلوع اولین دیدار، غروب شام آخر بود

سر انجام تو و عشقت حدیث پشت و خنجر بود...!

تقدیم به عزیزدلهام.وبدون خیلی دوست دارم.بامن بمون.

|+| نوشته شده توسط منصور صفری در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386  |
 

متحیرم که چه گویم چه کنم هستیم بسته بمویم چه کنم!

چون به اطراف نظر اندازم یاوری هیچ نجویم چه کنم!

با همه بی کسی و بدبختی دراین راه چه پویم چه کنم!

تقدیم به آشنای فرشتگان بهشتی

ناخدای بدون کشتی

عزیزم!

 

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونت بودیم

واسه تو یه عمر اسیر توی این خونه بودیم

ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود

قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود

ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود

دل ما  لایق اینکه  بندازی  زمین  نبود

ما که رفتیم ولیکن قدرت رو دونسته بودیم

بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم

ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری

به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری

ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی

لااقل میومدی پیشم واسه خداحافظی

شاید اشتباه اما عاشقا دروغ میگن

آدمای مهربون و باوفا دروغ میگن

اونا که  میگن تا  همیشه  دیوونتن

بذار بی پرده بگم که به شماها دروغ میگن

اونایی که میان به این بهونه ها که اومدن

از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ میگن

اونا که فدات بشم تیکه کلامشون شده

به تموم آسمونها به خدا دروغ میگن

اونا که با قسم و آیه می خوان یجوری بهت بگن

تا  قیامت  نمیشن  ازت  جدا  دروغ میگن.

(¯`A´¯)
`*.Z.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________**** _______
___***____***____***__ *** ____
__***________****_______***____
_***__________**_________***___
_***_____________________***___
_***________       _________***___
__***_____       ___      ______***____
___***______         _______***_____
____***_____LOVE!_____***______
______***___________***________
________***_______***__________
__________***___***____________
____________*****______________
_____________***_______________
______* ______     
به کسی که دوستش دارم   

|+| نوشته شده توسط منصور صفری در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386  |
 

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و

           نگات می کنه بدون براش مهمی

 

          اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد

 

           سمت تو بدون براش عزیزی

 

         اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه

 

         بدون واسش قشنگی

 

         اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات

 

         اشک می ریزه بدون دوست داره

 

         اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه

 

          بدون عاشقته

 

          اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه

 

          بدون دیوونته

 

          اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون که

 

           براش همه چی بودی

 

          اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون که

 

          بدونه تو می میره

 

          اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون که

 

          بدون تو مرده

 

          اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن

 

                      بدون واسه  خاطرتومرده

کی باور میکنه که من با یه نگاه عاشق شدم
 

تو را دوست دارم نه به خاطر چشمای زیبایت

تو را دوست دارم نه به خاطرنگاه معصومانت

تو را دوست دارم نه به خاطرصدای دل نوازت

تو را دوست دارم نه به خاطرزیبایی زیادی در وجودت

بلکه تو را دوست دارم بخاطر خاطراتی که با تو بودن دارم

و شخصیتی که با تو بودن پیدا کردم

تو را دوست دارم به خاطرتکانی که در دلم داری

تو را دوست دارم به خاطراینکه در گوشه دلم جا داری

تو را دوست دارم به خاطروفایی که به من داری

تو را دوست دارم به خاطرعشق پاکی که به من داری


 
   
|+| نوشته شده توسط منصور صفری در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386  |
 

من یه غارتگرم ای یارواسه دزدیدن اشکات

من یه بی رحم و مروت واسه زمهریر دستات

من یه قاتلم یه جانی که میاد به جنگ بغضت

من بیابونی و وحشی واسهء زخم نفسهات

از خدا می خوام که عشقت حدو مرزی نشناسه

آخه من نحسیه جغدم واسه گرگ پیر شبهات

منو از غصه نترسون من خودم یه پا غرورم

من خرافاتی و ملعون من یزیدم واسه دردات

من یه خوش باور عاشق تو دروغ خنده هاتم

من یه جای دنج و خلوت واسه خواب گریه هاتم

تنها سوسوی یه شمعم پیش چلچراغ چشمات

من یه دربه در یه مجنون هر جا هستی پا به پاتم

 

 

از غم هجران تو دیوانه ترینم

از غم بی وفاییت  آواره ترینم

از بابت عشق تو من  دلداده ترینم

از بابت خوبیهات به من  شرمنده ترینم

رنج من از غم و از فراق توست

تا زبان باز می کنم  تنها حرف از مرام توست

وقتی حرف از معرفته تنها و تنها حرف توست

وقتی هم که حرف توِ فکر من تنها با توست

مشق عشق باید نوشت

درس عشق باید خواند


 

 

 

اگر دبیر بودم ...

اگر دبیر دینی بودم میدانستم که بعد از خدا باید تو را پرستید

اگر دبیر ریاضی بودم میدانستم که شعاع نگاهت چگونه از قلبم می گذرد

اگر دبیر شیمی بودم وجودم را چنان در وجودت حل می کردم که با هیچ فرمولی نتوان آن را تجزیه کرد

اگر دبیر تاریخ بودم روی عاشقان چنان خط بطلان می کشیدم که دیگر جز ما کسی نتواند عاشق شود

اگر دبیر جغرافیا بودم میدانستم که خوش آب و هواترین منطقه جهان آغوش گرم توست

اگر دبیرزیست بودم میدانستم که عامل واقعی عشق چشم انسان است

اگر دبیر ورزش بودم می گفتم که عشق مانند توپ فوتبالی است که به دروازه هر قلبی اصابت می کند

   

|+| نوشته شده توسط منصور صفری در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386  |
 
                                                   

 

دیوونتم دیوونتم دیوونه

شب شده سکته دوباره خونه
 می گرده دل دنبال یک بهونه
 می گرده باز گنجه ی خاطراتو
 پی یه حرف ناب و عاشقونه
 عکس تو رو باز می ذاره روبروش
 که تا ته شب واسه تو بخونه
 دلم تو التهابه که چه جوری
 قدر چشای نازتو بدونه
 تو عصری که قحطی عطر یاسه
 اما به جاش دوست دارم گرونه
 کافیه اسمتو یه جا ببینم
 تا حس شعرم بزنه جونونه
من نمی تونم بگم اندازه شو
اینو فقط شاید خدا بدونه
 محاله که عشق ما رو ندونن
 برو سوال کن از گلای پونه
 اگه بخوان خیلی کم از تو بگن
 می گن همون که خیلی مهربونه ؟
 بی خبری تو ولی از حال من
 میندازم اینو گردن زمونه
 چقدر حسودیم می شه وقتی همه
 بهم می گن دل تو پیش اونه ؟
 من خودم باز می زنم به اون راه
 می گم بیارید واسه من نشونه
 اما تا کی فریب بدم دلم رو
 اون داره کلی آدرس و نشونه
 مهم ولی تویی که اسم نازت
 با من یه جایی پشت آسمونه
اونا نمی دونن ستاره هامون
 دوتاس ولی توی یه کهکشونه
 اینو بخون تا دوباره بدونی
 دیوونتم ، دیوونتم ، دیوونه


|+| نوشته شده توسط منصور صفری در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386  |
 

ای چراغ هر بهانه                        از تو روشن از تو روشن

ای که حرفای قشنگت                  منو آشتی داده با من

من و گنجشکای خونه                   دیدنت عادتمونه

به هوای دیدن تو                          پر میگیریم از تو لونه

باز میایم که مثل هر روز                برامون دونه بپاشی

من و گنجشک ها میمیریم            تو اگه خونه نباشی

همیشه اسم تو بوده                    اول و آخر حرفام

بس که اسم تو رو خوندم              بوی تو داره نفسهام

عطر حرفای قشنگت                    عطر یک صحرا شقایق

تو همون شرمی که از اون             سرخه گونه های عاشق

شعر من رنگ چشاته                    رنگ پاک بی ریایی

بهترین رنگی که دیدم                    رنگ زرد کهربایی

من و گنجکای خونه...

 

|+| نوشته شده توسط منصور صفری در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386  |
 

 من دیوونه رو باش که ...

من دیوونه رو باش که نفهمیدم تو بی رحمی
 تمام مشکلم اینه که حرفامو نمی فهمی
 منو باش که نفهمیدم تو بی ذوقی بی احساسی
 دروغ بود اینکه می گفتی تو هم محو گل یاسی
 من دیوونه رو باش که شکستم با شکست تو
 تو چه مردابی افتادم یه عمره با دو دست تو
 من دیوونه رو باش واسه تو گریه می کردم
 تو رو باش که نفهمیدی تو شعرم گم شده دردم
من دیوونه رو باش که به پای چشم تو سوختم
 ولی بعد یه کم بازی تو با من بد شدی کم کم
من دیوونه رو باش که واسه عهدت قسم خوردم
باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ،‌واست مردم
 من دیوونه رو باش که بهاخمای تو خندیدم
 همش یک گل تو باغچم بود اونم آخر واست چیدم
 من دیوونه رو باش که به خوبیم عادتت دادم
 شکستی قلبمو اما ندیدی رنگ فریادم
 من دیوونه رو باش که واست روزامو سوزوندم
 خوشی رو تو خودم کشتم ، ولی با چشم تو موندم
 من دیوونه رو باش که کشیدم ناز چشماتو
چه قد تلخه بدون تو ، چه قدر سخته برام با تو
من دیوونه رو باش که خیال کردم تو مجنونی
تو حتی اسم مجنونم ، نه آوردی ،‌ نه می دونی
 من دیوونه رو باش که قد دنیا دوست دارم
 نه اما من دوست داشتم حالا که از تو بیزارم
من دیوونه رو باش که واست خوندم چه قد ساده
تو حرف عاشقونم رو شنیدی ، حاضر آماده
 من دیوونه رو باش که نشستم منتظر ،‌رسوا
 زدی تو زیر قولاتو ، گذاشتی باز منو تنها
 منو باش که نفهمیدم منو دیگه نمی خواستی
 چه قدر دیوونه ای راستی ،‌چه قد دیوونه ام راستی
 منو باش که با یه آهنگ می خواستم مهربونتر شم
 زدی تیر و توی ذوقم نداشتی حوصله بازم
من دیوونه رو باش که تو رو عاشق حساب کردم
 چه قدر دیوونه تر چون باز ، تو رو اینجا خطاب کردم
 من دیوونه رو باش که ،‌درسته خیلی دیوونم
جهنم می رم اما نه ، کنار تو نمی مونم
 اینم یه نامه ی ابری ، به امضای یه دیوونه
 فقط بیچاره اون کس که ، یه عمر با تو می مونه

                                                     مریم حیدر زاده
                         

 


|+| نوشته شده توسط منصور صفری در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386  |
 
شعر... ::..

همزاد

عشق لالایی بارون تو شباس
نم نم بارون پشت شیشه هاس
لحظه ی شبنم و برگ گل یاس
لحظه ی رهایی پرنده هاس
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد می زنی
تو خود عشقی که شوق موندنی
غم تلخ و گنگ شعرای منی
وقتی دنیا درد بی حرفی داره
تویی که فریاد دردای منی
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد می زنی
دستای تو خورشید و نشون می دن
چشمای بستمو بیدار می کنن
صدای بال پرنده رو لبات
تو گوشام دوباره تکرار می کنن
زندگی وقتی که بیزاری باشه
روز و شب هاش همه تکراری باشه
شاید عشق برای بعضی عاشقا
لحظه ی بزرگ بیداری باشه
عشق لالایی بارون تو شباس
نم نم بارون پشت شیشه هاس
لحظه ی عزیز با تو بودنه
آخرین پناه موندن منه
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد می زنی

|+| نوشته شده توسط منصور صفری در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386  |
 
                                                به کجا میروی؟
                                                       صبر کن
                                      صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
                                        یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
                                        ای کبوتر به کجا ؟ قدر دگر صبر بکن
                                          آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
                                         تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند
                                            خنده کن عشق غم انگیز شود
                                                            بعد برو
                                          یک نفر حسرت لبخند تو را میبارد
                                              صبر کن گریه به زنجیر شود
                                                            بعد برو
                                         خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
                        باش، باش ای نازنین ،باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود بعد برو

               

                 

 سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید             خاک وجود ما را گرد از عدم برآید

گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد                   خلوت نشین جان را آه از حرم برآید

گلدسته امیدی بر جان عاشقان نه                  تا ره روان غم را خار از قدم برآید

گفتی به کام روزی با تو دمی برآرم                   آن کام برنیامد ترسم که دم برآید

عاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اول              کز تخم عشقبازی شاخ ندم برآید

گویند دوستانم سودا و ناله تا کی                     سودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید

دل رفت و صبر و دانش ما مانده​ایم و جانی           ور زان که غم غم توست آن نیز هم برآید

هر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد             کز شعر سوزناکش دود از قلم برآید

                 یکم اردیبهشت سالروز بزرگداشت سعدی شیرازی گرامی باد

تقدیم به یگانه نرگس کویر تنهایی هایم  :   نازنین

 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی             که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد                دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن                   تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به                که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا                      به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا          تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را              تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری                     که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد           چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران                           نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

|+| نوشته شده توسط منصور صفری در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386  |
 

تقدیم به آنکس که  نامش هستی من

وجودش زندگی،من و یادش پر کننده لحظه های تنهایی من است

باتو همه ی رنگهای این سرزمین رو آشنا  می بینم.

آنقدر در کشتی عشقت نشینم روز و شب

یا به ساحل می رسم یا غرق دریا می شوم.

اي کاش مي توانستم نشان دهم،
که تا کجا  دوستت دارم 
هميشه در جستجو هستم،
اما نميتوانم راهي بيابم
به آن آني در تو عاشقم،
که تنها خود کاشف آنم
آني فراتر از تويي که دنيا مي شنا سد،
و تحسين مي کند
آني که تنها وتنها از آن من است.
آني که هرگز رنگ نمي بازد،
وآني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم

مهربانم شب یلدات مبارک

گرچه از وقتی  که با نگاه مهربانت آشنا شدم

همه شبهای انتظار من شب یلداست

و این انتظار برای من شیرینه

همه شبهام شب یلداست تا تویی ستاره من

کاش میشد حریم چشمات بشه آشیانه من

کاش میشد ستاره هر شب خواب چشمات و ببینم

وقتی دلگیرم و تنها دستای تو رو بگیرم

لحظه های بی تو مث شب بی ستاره تاره

به خدا چشمای خیسم دوباره هواتو کرده

به خدا ترسی ندارم با تو از شب و سیاهی

میدونم یه روز ستاره با خودت عشق و میاری

آره با تو همه شبهام شب یلداست

دوستت دارم

خیلی مواظب خودت باش

يك قلب عاشق با يك احساس بي قرار فقط مي خواد بهت بگه

 دوست داره

باورش کن

|+| نوشته شده توسط منصور صفری در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386  |
 
ای کاش
 

I  love You

ای کاش می توانستم نشان دهم،         I wish l could make you.
 
که تا کجا دوستت دارم.                 Understand how l love you
 
همیشه در جستجو هستم،                  l am always seeking but
 
اما نمیتوانم راهی بیابم...                      cannot find a way….
 
به آن آنی در تو عاشقم،                l love in you a something
 
که تنها خود کاشف آنم                 that only have descovered
 
آنی فراتر از تویی که دنیا می شنا سد،                   the you_ which is beyond the
 
و تحسین می کند.                    you of the world that is
 
آنی که تنها وتنها از آن من است.              admired and known by others
 
آنی که هرگز رنگ نمی بازد،               a you which is eapecially mine
 
وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم.                 Which cannot evto love
|+| نوشته شده توسط منصور صفری در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا